سيد محمد باقر برقعى

3469

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

پيوسته بلرزيم و بناليم ز دل ، ما * چون زخمه و چون سينهء تاريم در اين شهر حلّاج صفت غير ره حق نسپاريم * ما منتظر چوبهء داريم در اين شهر هرگز نشود قامت آزادهء ما خم * چون سرو اگر بىبر و باريم در اين شهر مرغان « مهاجر » به چمن دير نپايند * ما همره و همپاى بهاريم در اين شهر پرستوى مهاجر تو اى مرغك خوب و خوش‌خوى من * پرستوى من ، اى پرستوى من نسيم بهاران ، دهد بوى تو * تو ، اى نوگل نسترن بوى من سرودم اگر نغمه‌اى از تو بود * تويى نغمه‌خوان و غزل‌گوى من تويى مستى جام ميناى من * تويى ميوه باغ مينوى من خوش‌اخلاقى و خوبى و مهربان * تو اى دختر خوب خوش‌خوى من فداى دو چشم سياه تو باد * چو بختت سپيد است اگر موى من شده قامتم خم ز جور زمان * به پاى تو ، اى سرو دلجوى من به سيرت تويى ديدهء باطنم * به صورت تويى چشم و ابروى من به خردى اديبى و دانش‌پژوه * تو اى دختر معرفت‌جوى من « مهاجر » بشد ساكن كوى تو * بود شهر تو خانه و كوى من بازيچهء دل در وادى محبّان چنديست بىحبيبيم * در شهر آشنايان بىمونس و غريبيم چون سنگ آسمانى كز بام چرخ افتد * از اوج سرفرازى ، پيوسته در نشيبيم دلشاد چون هزاران ، بوديم در بهاران * آمد چو برگ‌ريزان ، غمگين چو عندليبيم در كوى چاره‌سازان ، ره نيست درد ما را * بيمار بىعلاجيم ، مستغنى از طبيبيم مرديم تا نميريم از رنج زندگانى * از بيم سوز دوزخ پيوسته در لهيبيم طوفان زده به دريا ، از موج حادثاتيم * با زورقى شكسته بىبهره و نصيبيم اسطورهء زمانيم ، در صبر و بردبارى * عمريست همره دل ، همخانهء شكيبيم بازيچهء دل خود بوديم در جوانى * دل پير گشت و او را چون طفل مىفريبيم